سید محمد جواد تقویسید محمد جواد تقوی، تا این لحظه 6 سال و 1 ماه و 19 روز سن دارد

خاطرات بزرگ مرد کوچک

انواع خواب ها

  این تصاویر مربوط به پاییز و زمستان 93 است و محمد جواد دوسالش تمام شده است خواهشا این پست را در سکوت ببینید آخه بچم خوابه   خوابیدن روی توپ لطفا برای دیدن باقی مطالب به ادامه ی مطلب بروید خوابیدن روی دسته ی مبل     خوابیدن بعد از دد     خوابیدن هنگام بازی   خوابیدن روی میز اونهم با عروسک پلنگ صورتی   خوابیدن هنگام دیدن تلوزیون       ...
4 فروردين 1394

عکاسی پدرانه

انصافا بابا سید مصطفی عکاسیش از من خیلی بهتره، حتی اگه دوربینش 3 مگاپیکسل باشه، البته سلیقش هم از من بیشتره این عکس ها رو بابا مصطفی گرفته   این عکس مدتهاست که دکستاب موبایلمه     این عکس هم مربوط به روز عید غدیره قربون سید کوچولوی خودم برم     ...
4 فروردين 1394

تابستان 93

عزیز دل مادر، در منزل عمه برای دیدن بقیه ی عکس ها به ادامه ی مطلب بروید. شهریور 93 ، مامان فاطی پاش رو عمل کرد . ما هم مثلا رفتیم تا از ایشون پرستاری کنیم. شما هم داری کمال لطف رو به ایشون میکنی(البته از نوع معکوس)   اول می ری روی مبل، بعد دسته ی مبل، بعد  روی اوپن، بعد داخل سینک وای................................... خدای من، خودت حفظش کن   تابستونه دیگه....   دارم مبل ها رو از زیر اوپن میکشم کنار تا تو دیگه نری روی اوپن و داخل سینک اما جناب عالی از این فرصت هم استفاده می کنی و میری روی مبل ایستاده اخه من از دست تو ........ ...
17 شهريور 1393

بهار 93

عشقم توی حیاط خودمون ، روی سرچرخه ش لطفا برای دیدن بقیه ی عکس ها به ادامه ی مطلب بروید آب بازی ، اون هم تو این بی آبی بازم آّب بازی ، اون هم زیر درخت یاس، نه نه ببخشید به قول مهندس محمد حسنی پازوکی ، پیچ امین دواله   قربون خوابیدنت بره مامان   کمک به پدر در حمل کیسه های برنج ایشالله وقتی بزرگ شدی هم مثل الان همین طور کاری باشی   حمله به کلید های کولر خدا به خیر بگذرونه   انا الله و انا الیه راجعون تلفونمون سوخت یعنی پسرکمون سوزوندش   پسری در آسمان   الان هم نوبت سوزندن اتو مونه   ...
17 شهريور 1393

سفرنامه ی اردبیل

    شب - داخل اتوبوس- از تهران به سمت اردبیل- تو توی بغل بابایی هستی قربون خوابیدنت صبح اولین روز ورودمون به اردبیل- اومدیم کنار دریاچه ی شورابیل تا صبحانه بخوریم.   باباچون داره تو رو هل میده   این عکس رو خیلی دوست دارم   باغ بقعه ی شیخ صفی الدین اردبیلی- جناب عالی در حال یکه تازی  هستید بدون شرح....................     هنر عکاسی عمو مرتضی   اینم شکار لحظه ها توسط من(زن عمو داره از تو و عمو عکس میگره)   داخل پنجره ی بیرونی بقعه ی شیخ صفی الدین     موزه...
17 شهريور 1393

دوستان محمد جواد

بدون شک مهمترین هم بازی آقا سید کوچولو ، آجی ستایش(دختر عمه عاطفه) است. اما گل پسر مامان علاقه ی زیادی هم به امیر مهدی و آجی ریحانه (بچه های عمه عالمه) داره. تو این میون دیدن هفته به هفته ی ریحانه ی خاله سارا و پرهام دایی حمید هم مورد علاقه ی محمد جواده. حالا به فکرم رسیده که عکس چند تا دیگه  از دوستای محمد جواد رو روی سایت بزارم.   علی کوچولو و زهرا خانم (نوه خاله های مامان)- (عروسی فاطمه خاله معصومه - زمستان 92)   محمد طه ، نوه ی همسایه ی قدیمی مامان جونشون، که 40 روز از تو کوچکتره تو این تصویر اون جلوتر از تو هست. برای همین بزرگتر دیده می شود.   محمد ، نوه خاله ی مامان،(که آوازه ...
23 فروردين 1393

خاطره ای تلخ

  اسفند 93 خونه ی مامان فاطی بودیم. داشتیم کمی تخمه می خوردیم. تو گریه کردی و بابا مصطفی یه مغز تخمه گذاشت دهنت. یکدفعه شروع کردی به سرفه کردن. صورتت سیاه شد. اونقدر ترسیده بودم که... دایی مجید گفت ببریمت دکتر. اما سرفه ات بند اومد. کمی آروم شدیم. فردا دیدم موقع شیر خوردن سینه ات خس خس می کنه. گه گداری هم سرفه می کردی. فردا صبح با زن دایی زینب بردیمت بیمارستان امیر اعلم. دایی مجید و بابا و زهرا دایی داوود  و دایی اصغر هم اومدند بیمارستان. دکتر ها گفتند باید عمل بشه. باورت میشه تو عمل شدی. بعد از عمل پارگی فتخ ، اون هم توی 40 روزگی ( توی بیمارستان خاتم الانبیا) این دومین بار بود که تو به اتاق عمل می رفتی. ...
23 فروردين 1393

سیزده بدر 93

سیزده بدر 93 ،برعکس هر سال ، یک راست جیتو رفتیم و چون درخت های زمین عمو عبدالله را (تقریبا)قطع کرده بودند آمدیم سر زمین های دایی علی (که دایی بنده است) ما بودیم و دایی  حمیدشون و مامان فاطی و باباشمس الله و دایی مجید و تموم بروبچ عمو عبدالله شون. نهار جوجه و برنج و بعدازظهر هم آش رشته. این هم جیگر مامان داخل گندم زار      "برای دیدن باقی عکس ها به ادامه مطلب بروید " صبح هوا سرد بود ، یا شاید بهتر بگویم ابری بود.(چهار تا لباس و کلاه و جوراب ، همه ی وسایلی بودند که دغدغه مادرانه من را کاهش می داد ، از ترس دوباره سرما خوردن تو)     در زیر آفتاب کم کم لباس هایت را کم کردیم ...
23 فروردين 1393